تبليغاتX
< > عشق گمشده

ما که اینچنین از چشم خلق افتاده ایم روزگاری سردر آغوش نگاری داشتیم






... | چهارشنبه نهم دی 1388 | 11:51 

ديشب براي خودم چه عاشقانه گريستم

دلتنگ مثل هميشه در سكوت خانه گريستم

 تنديس بغض دلم شكست

ذره ذره شدم خدا از بس كه مبهم و بي نشان در اين كرانه گريستم

در چارچوب دل زخمیم به ياد تو آهسته آهسته  بي بهانه گريستم

آري زبان دلم بريده شد از غم بي وفايي ها

وقتي در سكوت خانه  دلم شكست آه ... ای خدا تنها تو در کنارم بودی

وقتي كـه من بـاخته باشم ، وقتي كه از ياد رفته باشم 

 وقتي كه سوخته باشم ...

باشد يا نباشد تفاوتي نخواهد كرد 

 اينجا آفتاب مي تابد ...اما هوا سرد است

 رهگذري بيكار با نوك خنجرش

 نامش را بر ديواره ي متروكه ي قلبم حك كرده است ...

نمي داني كه جاي هر حرفش چقدر درد دارد آه ... ای خدا ... آه

آه خدایا تنها تو در کنارم بمان ... تنها تو ...

 

پی نوشت:

دلمو بد جوری شکستی

هرگز نمی بخشمت!!

 

 اونی که یار تو بود اگه غمخوار تو بود قلبش رو پس نمی داد


دل به هر کس نمی داد  دل می گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهمیدم که دروغ وهوسه


 غصه خوردن نداره ، گریه کردن نداره ، به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چی شد


 قلب اون مال کی شد اون که از من پر گرفت چی می خواستیم وچی شد


 اونی که مال تو بود اگه لایق تو بود تورو تنها نمی ذاشت با خودت جا نمی ذاشت...  


اگه کسی واقعا عاشق باشه توی هیچ شرایطی عشقشو تنها نمیزاره...

((نفرین به تو ای دل ساده))

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

عاشورا | جمعه چهارم دی 1388 | 12:25 

فرا رسیدن عاشورا و تاسوعای حسینی رو به تمامی عزیزان تسلیت عرض میکنم

مارو تو این شبای بیقراری فراموش نکنید

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

دلم گرفته | شنبه بیست و یکم آذر 1388 | 9:39 

امشب دلم گرفته امشب می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم

عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت

و اقبال بد خودم بگم یا ...

کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم

تا بتونه حرف خودشو بزنه

چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه !

چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم

چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی

برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش

 داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن

ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح

خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم

و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟

دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی معرفتی کنیم که بتونیم میزان

انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین

می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور

ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش

 می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی

یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم .

اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد .

این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه

چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه !

و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من .............

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

تولد من | یکشنبه هفدهم آبان 1388 | 0:24 

امروزتولدم بود       ***  اما کسی نفهمید!

حتی برای تبریک   ***   یک دوست هم نخندید

گرچه تولدمن       ***   تکرارعمرمن بود

تکرار عمرفانی     ***    بردفتر دلم بود

تولدم مبارک!

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

دلم هواتو کرده | شنبه دوم آبان 1388 | 0:36 

کی اشکاتو پاک می کنه   شبا که غصه داری                

دست رو موهات کی میکشه   وقتی منو نداری

 

شونه ی کی مرحم حق حقت میشه دوباره                     

از کی بهونه میگیری    تو شبای بی ستاره

 

برگریزون های پاییز   کی چشم به راهت نشسته

از جلو پاهات جمع می کنه   برگای زرد و خسته

 

کی منتظر می مونه  حتی شبای یلدا                            

تا خنده رو لبات بیاد   شب برسه به فردا

 

کی از سرود بارون   قصه برات می سازه                     

از عاشقی می خونه   وقتی که ماه درازه

 

کی از ستاره بارون     چشماشو رو هم می ذاره           

نکنه ستاره ای بیاد    یاد تو رو نیاره  .....

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

محکوم پاییزی | چهارشنبه یکم مهر 1388 | 1:55 

ای کاش در این دنیا پا ی نگذارده بودم

که چنین زاروپریشان

دز این روزگار نامردان

پی معشوقه بی عشق

با قدمهای لرزان

زپس روزگاران

با چشمهای گریان

بشتابم

 

پی نوشت:

خداوندا ای کاش هرگز پاییز را خلق نمیکردی

که این مخلوق محکومت

که محکومیتش تنهاییست

حلق نمی شد

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

بی تو | چهارشنبه چهارم شهریور 1388 | 14:49 

شب سياه تنهايي قلبم

آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود به خاطر مي آورم ...

شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم ٬ یک شب پر از درد و دلتنگی ...

شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم ٬ بغضم را شکستند و چشمانم را

وادار به اشک ریختن کردند...

اشکهایی که تمامی نداشتند ...

یک شب مهتابی ٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود...

هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد...

هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود ...

یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ سهم چشمهای بی گناهم بود...

دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬ دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم...

و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر تو را دوست میدارم تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب سياه تنهايي قلبم هست ...

پی نوشت:

هزار بار با خودم گفتم ... فراموشت کنم ...

        گفتم تمام خاطرات را به دست باد بسپارم مگر آرام شوم اما نشد

       هزار بار با خودم گفتم ... من رفتم .. تو رفتی ... کسی نیست برای با هم بودن

         اما ....... باز هم سایه های

 خاطراتت مرا رها نکرد

 نمی دانم من در این خاطرات غرق شدم یا خاطرات مرا در آغوش گرفته ...

  اما ...اما نمی خواهم حتی لحظه ای

          فراموشت کنم با این که می دانم تو خودت این را نمی دانی

 ولی همین که قلبم .. روحم با توست برای من کافیست

             وقتی عاشقی .. اصلا لازم نیست بفهمی چه پیش می آید ...

             چون همه چیز درون تو رخ می دهد

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

پایان زندگی | چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 | 14:26 

مدت زیادیست که منتظرت هستم، مدت زیادیست اینجا در تاریکی هستم

تنها و بی کس در تاریکی

لحظه به لحظه این ندای مرگ بیشتر می شود

در ذهنم

 

سروصدایی در روحم پرسه می زند

واین درد بی کسی را به خاطرم می آورد

وبیشتر به این ندای مرگ نزدیک تر می شوم

 

ندای مرگ فریاد می زند، گویی سرچشمه اش در درون من است

به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم جز تو

 

تحمل ندای مرگ، ندای خودکشی، ندای به هلاکت رسیدن

را فقط برای رسیدن به تو تحمل می کنم

این کار تمام قدرتی را که دارم می گیرد فقط برای باز کردن چشمانم برای دیدن تو

 

اما این شبیه احساس تونیست نسبت به من

 

مراسم مرگ آغاز می شود، وقتی که خورشید در کسوف است

ومن تورا صدا می زنم تا مرا با خود به دنیای خودت ببری

تو مرا به طرف دنیای خودت ببر و مرا با آن دنیا آشنا کن

ولی تو هنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی

 

اکنون دیگر راه برگشتی نیست

نابودی مطلق من

پایان زندگی من

پایان تنهایی من

 

به چهره ام نقابی زدم، نقاب غم، نقاب بی کسی، نقاب مرگ

اجتماع سایه ها من را سنگین کرده است

من خود را تسلیم تاریکی می کنم

ولی توهنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی

 

خورشید سیاه، تیغ سرد وخون سرخی که ازرگ هایم بیرون می ریزد درمقابل چهره ام هستند

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

یاد تو | شنبه بیست و هفتم تیر 1388 | 0:27 

نمی دانم چه بگویم و یا چه بنویسم ، نمی دانم که از کجا باید شروع کرد از کدامین لحظه ،لحظه ای

 که اینگونه مرا شیدای تو کرد درست به خاطر ندارم روز بود یا شب خورشید در آسمان بود یا ماه

زیرا با دیدن تو لحظه های خود را به فراموشی سپرده بودم ولی این را می دانم که قشنگ ترین ساعات عمرم بود زمان عاشق شدن و دل باختن لحظه ای که خداوند به کمتر کسی هدیه می دهد .نمی دانم که اولین نگاه را به یاد داری چه لحظه ای با شکوهی و زیبایی بود و به یاد ماندنی وبا وقار در نگاهمان وفا ولطف ارزانی یک دیگر داشتیم و صمیمیت را آن  چنان که شایسته بود در نمودار آشنایی ترسیم نمودیم .بیان آن دقایق برایم دشوار است چرا که جلوه آن اوقات را تنها از خاطرم می توانم بگذرانم ،لحظاتی که به یاد تو هستم برایم بهترین دقایق است آری من نیزدل باخته بودم به یک نگاه نافذ و پر معنا که هرگز نتوانستم خود را از آن رها کنم نمی دانم که در وجودت چه دیدم که اینگونه تورا دوست دارم ،چه پاک و مقدس است عشقی ازلی و بی پایان

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش

اگه نگام گم می شه تو شهر چشمات منوببخش

منوببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

منوببخش اگه برات سبد سبد گل می یارم

منوببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منوببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

منوببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منوببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

منوببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منوببخش

اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منوببخش

منوببخش اگه برات می میرم و زنده می شم 

اگه با دیوونگی هام پیش تو شرمنده می شم

چرا چرا هیچگاه نتوانستم از چشمانت به راز درونت پی ببرم چرا هیچوقت نخواستم قبول کنم که شاید این فقط احساس من است و تو ممکن است این چنین نباشی ولی این را همیشه می دانم که یک نیرو که نمی شود بر آن اسمی گذاشت همیشه مرا به سوی تو کشاند در هر لحظه و در هر زمان چه تو را دیدم چه تو را ندیدم همیشه به یادت بودم و خواهم بود هر گاه جرأت آن را پیدا کردم که چشمان تو را نگاه کنم فقط در آن احساس می دیدم تو تنها کسی بودی که من نتوانستم از چشمانش به راز درونش پی ببرم نخواستم که در آنها تردید و دودلی را ببینم و هرگز هرگز نخواستم که قبول کنم که روزی این چشمها به من دروغ بگویند و عاشق نباشند . این را بدان که هیچگاه تو را فراموش نخواهم کرد تو همیشه و در هر لحظه با منی پس هیچ وقت از من نخواه که تو را به فراموشی بسپارم برایت آرزوی موفقیت دارم در هر کحا که هستی موفق و خوشبخت باشی به فکر من هم نباش

همان طور که سالها را سپری کرده ام مابقی عمرم را هم سپری خواهم کرد با عشق و با یاد تو

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

چرا؟! | شنبه ششم تیر 1388 | 14:27 

چرا به یکباره طوفان جدایی وزیدن گرفت و مرا در گرداب ناکامی ها سرگردان ساخت وکاخ رویاها و آرزوهایم را در هم کوبید وحتی خاکستری هم از آن به جا نگذاشت؟

چرا آهنگ و ناقوس جدایی غمگین ترین و آشفته ترین آهنگ هاست؟

چرا جدایی کلامی است که تن هر کس را به لرزه می اندازد ؟

چرا جدایی مثل طوفان سرد و بی عاطفه است، طوفانی که به دریا حمله ور می شود وموج های آن شن های ساحل را از هم جدا می کند.

         

             اینک جدایی سد استوار عشق و محبت را درهم ریخته...

 

 چرا رفتی؟ چرامحبت را از من خریدی و در عوض جدایی را به من فروختی و رفتی؟...

چرا رفتی بدون آنکه بدانی دلی لحظه به لحظه دنبال توست...

اما چاره چیست که می بایست این بار هم تسلیم دست سرنوشت شوم و زخمی جدید را بر دلم تحمل کنم.

تو راهت را در پیش گرفتی و رفتی...هدفت معلوم بود؛ اما من، باهدفی نامعلوم راهی را در پیش گرفتم که روزی به غربت و مرگ منتهی میشود؛ مرگی در غربت!...

دلم می خواهد بدانی در این روزها دل من طوفانی است، طوفانی از موج ابرها، ابرهای گریان...می خواهم همچون ابرهای دردناک پاییز بگریم...

 

  مهربانم:

             تو را بعد از خدا به دست نیلوفرهای آبی مرداب بی روح زمان می سپارم.

من می روم تا  رازهای زندگیم را در خلوت شب با نگاه مهتاب باز گویم.

افسوس ؛...افسوس که ندانستی و ندیدی که در ژرفای قلبم و در عمیق ترین نقطهء دلم ،عشق به تو پاک وصادقانه است،

 تو ندانستی که من نامت را با وجود پر تلالو نور مهتاب مقایسه کردم تا با شبنم مهر،دلم را به هوایت شستشو دهم و درآسمان آبی عشق، پرنده های رویاهایم را به پرواز درآورم.

تو ندانستی در آن لحظه که می روی چشمانی منتظر بدرقهء راهت بود و در دل کورسویی از امید به بازگشت تو داشت...

اری مگر بارها این جمله را از من نمیشنیدی که<مرا کم اما همیشه دوست داشته باش> ولی آخه چرا؟!

حال که روزگارم به سردی رو نهفته ، چون ستارگان کور در غبار کهکشان سرنوشت می روم و از دیده پنهان می شوم.

آری ؛ می روم حتی بدون آنکه سایه ای از خود بر روی دیوارهای پر عشق و خاطره به جای بگذارم...

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |